خرید بک لینک
عصری داشتم سفارش های تلنبار شده را نگارش می کردم، برای لحظه ای به خودم آمدم دیدم پاک گرسنگی را فراموش کرده ام.دیدم گم کرده ام خود را میان سئوی کلمات و بند بند پاراگراف هایی که که از ته مانده های مغزم ترشح می شوند.موهایم را باز کردم و دوباره بستم، تا کمی عطر دخترانگی بپاشم روی روزمرگی هایم. تا دست هایم جان بگیرند برای زندگی، تا شاید این جسم خسته از تکرار،رمقی بگیرد و حالی نو کند!غذای امشب را ساده انتخاب کردم؛ از همان های یهویی و بدترکیب و ناجور! خوردنش اما پیچیده است. پیچیده است بتوانی یک غذای بدمزه ای که بغل بغل عشق تویش رنده کرده ای را ساده هضم کنی. میان جلز و ولز تکه های سیب زمینی، قوری را روی کتری گذاشتم تا خودم را مهمان لیوانی چایِ تازه دم کنم؛ آن هم بعد از مدت ها عادت به نوشیدن چای کهنه و رنگ و رو رفته. شما را نمی دانم اما من این رقص واژگان را در میانه ذهنم دوست دارم. دوست دارم تا می توانم با کلمات بازی کنم و آن ها را در میان نوشته هایم، به سخره بگیرم. برنج را که دم گذاشتم، نوبت به شکر پاشیدن روی لبوهای قرمز و آبدار رسید. قاشق اول را با وسواس ریختم؛ همینطور قاشق دوم و سوم و چهارم. حالا همه چیز درست سر جای خودش قرار دارد. قوری روی کتری، غذا روی بزرگ ترین شعله اجاق، گلدان سبز دوست داشتنی ام کنار پنجره و خودم در دنج ترین جای زندگی ام! من همان دختری هستم که در زیر آوار پس لرزه های کار، با خودم برای خودم دیوانگی می کنم. احساس می کنم خانه بوی زندگی می دهد. بوی عشق، بوی کسی که هر لحظه دارد سینه اش را بالا و پایین می کند. مژه هایش را باز و بسته می کند. بوی آدمی که بلد است چطور زندگی کند. بوی دختری که عاشق است...

برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 19:17

خدااایااااا

یعنی میشه از آنلاین شاپم فروش داشته باشم؟

من که انقدر برای پکینگ و کیفیت محصول و خوشگل درست کردن باکسهام هزینه کردم، چرا تا الان فروش نداشتم؟

خدایا واقعنی دیگه دارم نا امید میشماااا

بیا دلیل امیدواری من شو

بیا حال دلمو خوب کن

بیا با روشن کردن یه جرقه کوچیک تو قلبم، بهم حس خوب منتقل کن :)


برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: سه شنبه 2 آبان 1402 ساعت: 13:26

صفحه بندی